یکشنبه هفدهم آبان 1388- 18:49 - معصومه
خدايا! تو را شكر ميكنم كه باران تهمت ودروغ و ناسزا را عليه من سرازير كردي، تا در ميان طوفانهاي وحشتناك ظلم و جهل و تهمت غوطهور شوم، و ناله حقطلبانه من در برابر غرش تندرهاي دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد، و در دامان عميق و پرشكوه درد، سر به گريبان فطرت خود فرو برم. و درد و رنج علي را تا اعماق روحم احساس كنم، علي بزرگ، علي نمونه، علي مظهر اسلام و عنايت و عبادت و محبت و ايمان و عشق و تكامل، كه با تمام عظمتش، و با تمام درخشش خيرهكنندهاش، بيش از هر كس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت، و بيش از هزاروچهارصد سال تاريخ، و هزارها عبرت روزگار، هنوز هم هجوم تبليغات شوم طاغوتيان در اذهان اكثريت مسلمانان باقي نمانده است و شخصيت بيهمتاي اين نمونه روزگار براي ميليونها بشر ناشناخته مانده است.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواستههاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه تو مرا در آتش عشق گداختي،و همه موجودات و «خواستني»ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بيمقدار كردي، تا از كنار هر حادثه وحشتناك به سادگي و آرامي بگذرم. دردها، تهمتها، ظلمها، فشارها، و شكنجه ها را با سهولت تحمل كنم.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي، تا گاهگاهي از دنياي ماده درگذرم، و آنجا جز وجود تو را نبينم و جز «بقاء»ي تو چيزي نخواهم، و بازگشت از «ملكوت اعلي» براي من شكنجهاي آسماني باشد
كه ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد.
خدايا! اكنون احساس ميكنم كه در دريايي از درد غوطه ميخورم، در دنيايي از غم و حسرت غرق شدهام، به حدي كه اگر آسمانها و زمين را و همه ثروت وجود را به من ارزاني داري به سهولت رد ميكنم، و اگر همه عالم را عليه من آتش كني، و آسماني از عذاب بر سرم بريزي و زير كوههاي غم و درد مرا شكنجه كني، حتي آخ نگويم، كوچكترين گلهاي نكنم، كمترين ناراحتي به خود راه ندهم، فقط به شرط آنكه ذكر خود را، و ياد خود را و زيبايي خود را از من نگيري، و مرا در همان حال به دست بلا بسپاري، به شرط آنكه بدانم اين بلا از محبوب به من رسيده است تا احساس لذت كنم، و همه دردها و شكنجهها را به جان و دل بخرم، و اثبات كنم كه عزت و ذلت دنيا براي من يكسان است، لذت و درد دنيا مرا تكان نميدهد و شكست و پيروزي مادي در من تأثيري ندارد........................"
+ |
دوشنبه چهارم آبان 1388- 22:2 - معصومه
جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ...
+ |
شنبه دوم آبان 1388- 21:23 - معصومه
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را
ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که حتی گوش هایت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری؛ می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی .....!!!
+ |
شنبه بیست و پنجم مهر 1388- 20:23 - معصومه
خداوندا تو تنهایی و من تنهای تنهایم
تو یکتا و تو بی همتا
ولیکن من نه یکتا و نه بی همتا
فقط تنهای تنهایم...
+ |
شنبه یازدهم مهر 1388- 22:23 - معصومه
دیروز تولد علی بود. علی واسه خودش تولد گرفته بود و ما رو هم دعوت کرده بود کلی سنگ تموم واسه خودش گذاشته بود. صبح زود من و ناهید و علی و فرزانه و داریوش و فهیمه و امیر و ایمان رفتیم فشم (روستای زایگان) جای خیلی باصفایی بود و در کنار بچه هایی که ۷-۸ سال از من کوچیکتر بودند کلی خوش گذشت. اونجا واسه اولین بار کارت بازی کردم. کلی ۷ خبیث و بلوف بازی کردیم .![]()
این روزها هر نوع دعوتی رو با کمال میل قبول میکنم. شدم عین عقده ایها هر چی که دلم بخواهد سریع میرم دنبالش و میگیرم و هی میگم که شاید تا ۸-۹ ماه گیرم نیاد.
چند روز پیش که بیمارستان بودم (رفته بودم چکاپ) فرشته زنگ زد و دعوتم کرد که برم خونش وقتی گفتم سرم شلوغه و دنبال کارهام هستم گفت: پس میخواهی بگی که وقت نداری و نیای؟
اما من خندان گفتم : نه عزیزم حتما میام وای بعد ۱ سال رفتم خونشون و کلی خوش گذشت فرشته که هر شب سر ساعت ۱۲ زنگ شلمانش زده میشد اونشب تا ساعت ۲ بعد نیمه شب بیدار موند و کلی ...
خلاصه که هر کسی مهمونی داره و ...من پایه ام میتونه رو من حساب کنه![]()
![]()
+ |
جمعه سوم مهر 1388- 0:8 - معصومه
سلام
این روزها اینقدر سرم شلوغه که همش وقت کم میارم طوری که شبها همش کابوس کارهایی که باید بکنم و عقب افتاده رو میبینم. مثلا دیشب اینقدر خسته بودم که اصلا نفهمیدم چطور خوابم برد. صبح که بیدار شدم و داشتم مدارکم رو جمع و جور میکردم که برم واسه انگشت نگاری همش دنبال گواهی سلامت پزشکی میگشتم کلی اینور و اونور کردم اما نبود خودم هم باورم نمیشد داشتم دنبال چیزی میگشتم که تو خواب گرفته بودم . دیگه خواب و بیداریم اینقدر تو هم ادغام شده که نمیدونم چه کاری رو تو بیداری کردم و ... بدتر از همه حواسپرتی بیش از حدمه. دیروز که رفتم واسه انشگت نگاری تازه فهمیدم که شناسنامه ندارم یعنی خونمونه. کلی واسه آقاهه روضه خوندم که راضی شه با وجود گواهینامه و گذرنامه کارم رو انجام بده اونوقت امروز که رفتم گذرنامه هم نبرده بودم خلاصه با کلی مکافات برگشتم خوابگاه که چشمتون روز بد نبینه پاسم تو خوابگاه هم نبود کلی دنبالش گشتم اخر یادم اومد که تو اسکنر ازمایشگاه دکتر جلالی جا گذاشتم. زنگ زدم یکی از بچه هاشون اومد تا پاس رو ببرم . جالبش زمانی بود که میخواستن اثر انگشتم رو بگیرن گفت دستت رو بذار گفتم چطوری؟ آقاه با تعجب گفت : بار اولته؟ نگاهش کردم و گفتم بله. اما رو زبونم بود که بگم نه از آخرین باری که زندان بودم خیلی گذشته یادم رفته. خلاصه که بد جوری حس جانی بودن بهم دست داده بود. دلم واسه زندانیها سوخت ![]()
![]()
+ |
سه شنبه دهم شهریور 1388- 19:40 - معصومه
قربون خدا برم که همش داره حاله ادم رو تغییر میده. واقعا اگر قرار بود که وضعیت یه جور باشه زندگی چه خسته کننده و بی مفهوم میشد.
امروز با شنیدن بیماری خواهرم بد جوری یکه خوردم یهو احساس کردم که تموم دنیا رو سرم خراب شد.
اصلا خودم نمیدونم چم شد. بچه ها صحبت میکردن سعی کردم مثل همیشه خودم رو بزنم به بیخیالی و لبخند بزنم اما واقعا سخته - گاهی حتی اشک هم از ادم دریغ میشه. احساس میکردم که شوری اشک چشمهام رو میسوزونه اما خدا رو شکر خبری از اشک نبود.
اومدم خوابگاه و یه راست رفتم تو رختخواب اینقدر حالم بد بود و احساس ضعف میکردم که سریع خوابم برد اما فقط کابوس میدیدم.با سر درد از خواب بیدار شدم.
با خودم گفتم از دست ما که کاری بر نمیاد اما خدا که بزرگه اون که میتونه. پس خدایا خودت کمک کن- درد میدی خودت هم درمونش رو بده-![]()
نیم ساعت پیش محمد زنگ زد و خواست که نتیجه کنکورش رو چک کنم. وای کلی ذوق مرگ شدم امروز هم با تغییر همراه بود محمد عزیز من قبول شده -احساس میکنم که حالم خیلی بهتره-
خدایا شکرت
راضیم به رضای تو
+ |
دوشنبه دوم شهریور 1388- 16:51 - معصومه
دیروز از چین برگشتیم. سفر خیلی خوبی بود جاتون سبز خیلی خوش گذشت. من که از اونجا خیلی خوشم اومد، از مردم ساده و مهربونش گرفته تا جاهای بسیار زیبای دیدنیش. تنها عیبش غذاهاش بود که اصلا با ذائقه من جور نبود این بشرها اصلا انگار چیزی به اسم نمک رو نمیشناختن و همه خوراکیهاشون شیرین بود. باور نکردنی بود، خیلی مردمش مودب و ساده هستن و بهترین خصلتشون اینکه تو مترو زمانی که اوج شلوغی بود میتونستی با خیال راحت سوار بشی بدون اینکه کسی تنش بهت بخوره من که مبهوت طرز ایستادن و نشستنشون واینکه چقدر به افراد مسن احترام میگذاشتن و واسه بچه ها و خانم های باردار سریع از جاشون پا میشدن، بودن. کاش مردهای ایرونی برن اونجا و کمی این اخلاق رو یاد بگیرن. اینجا سوار مترو که بشی اگه طرف یه متر هم باهات فاصله داشته باشه نمیدونم چه مرضی دارن که حتما باید یه طعنه هم که شده بهت بزنن!!!!!!!!! بماند که ایرونی خوب هم داریم از جمله چند تا آقای ملوان که واقعا خدا خیرشون بده و همیشه تنشون سالم باشه که تو فرودگاه پکن کلی به ما کمک کردن و اضافه بار ما رو با بار خودشون رد کردن.
کلی اتفاقات جالب پیش اومد و کلی با ادمهای جور وا جور اشنا شدیم. جالبترین اینکه تو فروشگاه هاش فروشنده ها کلی کلمه فارسی بلد بودن و تا چشمهای بادمیشون میدیدت سریع سلام میکردن و هی میگفتن : قشنگه ارزونه ، چند میخوای؟ و طوری سرت کلاه میذاشتن و جنسهای بنجلشون رو قالبت میکردن با قیمت بالا که اصلا متوجه نمیشدی!!!!! از جاهای دیدنیش که رفتیم: شهر ممنوعه، معبد بهشت، دیوار چین، نمایش آکروباتیک که واقعا محشر بود و کلی پارک و جاهای دیدنی دیگه. خوشبختانه تو پکن تقریبا تو هر خیابونش یه رستورانKFC وMcDonald بود که میشد اونجا یه ساندویج خورد و از گر سنگی نجات پیدا کرد. مهمترین خصلت چین اینه که مردمش همگی چشمهای تنگ و کوچیک دارن و خوب از ابرو هم طفلکی ها خیری ندیدن. این بود که از نظر مردم اونها ما کلی خوشگل به نظر میومدیم و هی بهمون میگفتن: خوشگله و قشنگه و از این حرفها خلاصه که هر چی پارسال کم محلی چکیها ما رو عقده ای کرده بود اینجا کلی رو بورس بودیم و .....
+ |
سه شنبه بیستم مرداد 1388- 22:39 - معصومه
امسال تابستون همش به گشت و گذار و سمینار طی شد. اول که سمینار کردستان بعد همدان و بعد مهمونی خداحافظی عاطفه جان که خیلی خوش گذشت. باورم نمیشه که عاطفه داره میره و قراره یه مدت طولانی نبینمش از الان دلم براش کلی تنگ شده
اما خوب زندگی همینه کاریش هم نمیشه کرد براش آرزوی موفقیت و کامروایی میکنم. انشالله قسمت شه زودتر خودم برم پیشش![]()
امروز تولدم بود و جالبتر از همه برام اولین اس ام اس تبریک بود که از طرف بانک پاسارگاد اومد .راستش اینقدر این روزها سرم گرم بود که اصلا یادم رفته بود و با دیدن این پیام کلی خوشحال شدم.
فردا شب ساعت ۲۳:۴۵ پروازموم به چین هست. من و فاطمه و الهام.
مادرم طبق معمول نگرانه و مدام میگفت کاش یه پسر باهاتون بود و پارسال خوب بود که اون پسره هم (منظورش آقای زارع) باهاتون بود بلاخره مرد بودنش خوبه!!!!!!!!!!!!
امروز هم بابا مهدوی بهم خبر داد که محمد زین آقاجی هم داره میاد چین من هم خوشحال سریع به مادر زنگ زدم و گفتم که دیگه خیالت راحت یه مرد هم همراهمون هست![]()
تو این اوضاع با شیوع آنفلوانزای خوکی امیدوارم که سفرمون به خیر بگذره .
+ |
سه شنبه شانزدهم تیر 1388- 22:2 - معصومه
اول به سراغ يهوديها رفتند من يهودي نبودم، اعتراضي نکردم . پس از آن به لهستانيها حمله بردند
من لهستاني نبودم و اعتراضي نکردم .
آنگاه به ليبرالها فشار آوردند
من ليبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونيستها رسيد
کمونيست نبودم، بنابراين اعتراضي نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فرياد زدم کسي نمانده بود که اعتراضي کند.
+ |