پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391- 20:6 - معصومه
امروز خبر خیلی خوبی دریافت کردم عاطفه جون باباش گرینکارد برنده شده خیلی خوشحالم برای عاطفه . خیلی خیلی خوشحال شدم. همیشه خودم دوست داشتم که شرایطی پیش بیاد که با مامان و بابام زندگی کنم و حالا که شنیدم عاطفه میتونه خانواده اش رو بعد این همه مدت ببینه واقعا خوشحالم. این بهترین کادویی که خدا میتونه به ادم بده خدایا شکرت انشالله واسه همه اتفاقات شیرین و خوب رخ بده
+ |
دلم برای گذشته ها خیلی تنگ شده
شنبه نوزدهم فروردین 1391- 21:31 - معصومه
به گذشته که فکر میکنم کلی خاطرات تلخ و شیرین یاداوری میشه برام. خاطراتی که همش برام الان شیرین شدن و یاداوریش حس خوبی بهم میده. اما تازگیها احساس میکنم دیگه خاطره جالبی برام پیش نمیاد حالا بگذریم از تلخ یا شیرین بودنش
دلم بد جوری هوای دوران دبیرستان رو کرده اون موقعهایی که همیشه صدای خنده ام بلند بود و آمنه یادش به خیر بهم همیشه میگفت: خوشبحالت تو هیچ غمی تو دلت نیست!!!!!!!!!!!
برای اینکه ادم خاطره بنویسه دل ارام لازمه نه دل بی درد
دلم یه زندگی ساده و ارام میخواد یه جای دنج دور از هیاهو
+ |
یکشنبه چهارم دی 1390- 21:5 - معصومه
من
اگر روح پریشان دارم من اگر غصه هزاران دارم گله از بازی دوران دارم دل
گریان،لب خندان دارم به تو و عشق تو ایمان دارم در غمستان نفسگیر، اگر نفسم
میگیرد آرزو در دل من متولد نشده، می میرد یااگر دست زمان
درازای هر نفس جان مرا میگیرد دل گریان، لب خندان دارم به تو و عشق تو
ایمان دارم من اگر پشت خودم پنهانم من اگر خسته ترین انسانم به وفای همه بی
ایمانم دل گریان، لب خندان دارم به تو و عشق تو ایمان دارم. ==== راهی برای رفتن نفسی برای بریدن کوله بارم بر دوش مسافر میشوم گاهی… عشقی برای خواندن بغضی برای شکفتن خاطراتم در دست بازیچه میشوم گاهی… نگاهی در راه پاهایم خسته هوایی میشوم گاهی… فکرهای کوتاه صبری طولانی صدایی در باد زمستان میشوم گاهی… روزهای رفته ماه های مانده تقویم ام بی تاب دلم تنگ میشود گاهی… جای پایی سرد رد پایی گنگ در این سایه ی تنهایی چه بی رنگ میشوم گاهی…
+ |
دوشنبه شانزدهم اسفند 1389- 20:4 - معصومه
این روزها صبح که از اتاق میرم بیرون هنوز هوا کامل روشن نشده و عصر که بر میگردم نزدیک های اذان هست تازه روزهایی که میرم ازاد یونی که ساعت 5 صبح میرم و 9 شب به بعد میرسم اتاق
دیگه جونی واسه حتی یک چک میل ساده هم نمیمونه
خیلی دلم میخواد واسه کلی از دوستام ایمیل بزنم از جمله فاطمه و عاطفه و سمیه و
اما نمیدونم امروز بد جوری دلم گرفته بود شلوغی این روزهای شهر هم که شده اعصاب خردکن تر
کاش چشم بزنم و شده باشه روز 14 فروردین اصلا حوصله عید و دید و بازدید و شلوغیش رو ندارم
دلم یه جای ساکت ساکت میخواد که راحت بتونم واسه خودم استراحت کنم
+ |
دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389- 20:16 - معصومه
چند روز پیش تو مترو رو واگن زده بود که صیانت زن باعث شادابی او است.
یه خانمه پرسید که صیانت چیه؟ اتفاقا خانمه محجبه نبود اما به قول من خیلی هم جلف و جفنگ نبود خانم ساده ای بود.
یه خانمه دیگه گفت صیانت یعنی پاکی و از این حرفها شروع به تعریف کرد.
بعد من هر کاری کردم دیدم اگه حرف نزنم تو گلوم میمونه و ...
گفتم: صیانت یعنی همین شادابی و نشاطی که تو خانمها میبینی
خانمه گفت جداً!
گفتم: اره یه نگاه بنداز به این همه خانم ببین همه چه شاد و شنگولن
خانمه گفت: متلک میگی؟ شوخی می کنی؟
گفتم: اخه فدات کدوم یکی از اینها شادند؟!!!!!!!!! همه افسرده هستن خوب نگاه کن ببیند چطورین
خانمه کلی خندید من پیاده شدم و اون هنوز داشت میخندید.
با خودم گفتم : آخی من که حرف تو دلم نموند اون هم که خندان شد
خدا رو شکر
+ |
شنبه بیست و سوم بهمن 1389- 10:47 - معصومه
ایمان بیاوریم که خداوند گاه فقط انتظار می کشد تا ما از او چیزی بخواهیم و ما باز هم همیشه با خفت و خواری دست خود را جلو انسان دیگر دراز می کنیم بی آنکه به این فکر کنیم که هر انسان یک واسطه است برای رساندن محبت خدا به دیگر انسانها
ای کاش خداوند ما را وسیله رساندن رحمتش به انسانها قرار دهد.
+ |
جمعه پانزدهم بهمن 1389- 20:52 - معصومه
چیزی شبیه یک
بوسه مثلا.
چیزهای
کوچک، مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها
کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد…
راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.
آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی
مترو هست،
بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
آن هایی که هر دستی
جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند
می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ
را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.
دوست
هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین
انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.
آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
آدم
های اس ام اس های آخر
شب، که
یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه
عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و
بی حوصلگی کرده باشی.
آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل
پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می
نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.
آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی
پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.
همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن…
+ |
شنبه دوم بهمن 1389- 18:54 - معصومه
امروز رفته بودم مصاحبه دانشگاه الزهرا البته مصاحبه سیاسی - عقیدتی
از نظر سیاسی که صفر بودم اساسی
اما روز جمعه میشه گفت یک چهارم اول رساله رو خونده بودم.
مصاحبه 1 ساعت طول کشید کلی سوال البته انصافا سوالهای سخت یا غیر منطقی نمی پرسیدند
فقط اخرش یکی از خانمها گفت یه سوال؟
گفتم بفرمایید
گفت: شما از نظر اعتقادی چقدر با گذشت زمان عوض شدی؟
طبق معمول من هم بدون فکر اولین چیز که اومد رو زبونم گفتم: خوب من قبلا چادری بودم حالا نیستم همین
گفت:چرا
گفتم : چون سختم بود. و اینکه الان هم حجابم کامله نیازی به چادر نمیبینم
اقاهه گفت: حجاب چطور باید باشه
گفتم: خوب گردی صورت و دستها دیده شه اشکالی نداره
خانمه بهم گفت: شما که موهاتون معلومه تازه مانتو تنگ هم پوشیدید!
من هم گفتم اما از نظر من حجابم خوبه مانتوم هم تنگ نیست هوا سرده من خیلی لباس پوشیدم خوب جا کم داره:)
شانس رو میبینید
فکرش رو کنید یکی به من بگه حجابت مشکل داره اومد رو زبونم بگم که اخه یه چیزی بگید که...
اما خوب بی خیال
گفتم: من همینی که میبینید هستم و اینجور راحتم و قبول دارم
بعد هم مصاحبه تموم شد و من اومدم.
+ |
روزگاری دزدهاهم با شرف بودند !
شنبه دوم بهمن 1389- 18:47 - معصومه
گویند روزی دزدی در راهی ، بسته ای یافت که در آن چیزگرانبهایی بود
و دعایی نیزپیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند. کشف الاسرار
اورا گفتند : چرا این همه مال را از
دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که ایندعا ،
مال او را حفظ می کند.
و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین.
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن
مال ،خللی می یافت ؛
آن وقت من ، دزد باورهای او نیز بودم
و این کار دور از انصاف است.
+ |
چهارشنبه بیست و نهم دی 1389- 14:22 - معصومه
Remember this maxim: When you change the way you look at things, the
things you look at change. The way you perceive things is an extremely
powerful tool that will allow you to fully bring the power of intention
into your life.
+ |